
برایم قرآن بخوانید. آیات امیدوارکننده اش را.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
ای دریغا به برم می شکند
ای دریغا به برم می شکند
ای دریغا دریغا دریغا دریغا...

حکایت کامل فیلم z است.
استاد درس گرافیک مطبوعاتی -نامش را نمی گویم- یادش بخیر، چند سال پیش سر کلاس، می کوبید روی میز و می گفت؛ این مملکت، خشتک دنیاست... و ما ریز می خندیدیم. دلم تنگ شده برای استادم. دلم می خواهد امروز بهش زنگ بزنم و بگویم؛ استاد! اینجا، خشتک جهان است.
تکلیف، یکسره شد. از این جمله هر طور که راحتید، برداشت کنید.
الان ساعت یک ربع مانده به هفت شب است. همین چند ثانیه پیش بهم خبر رسید که به ستاد هنرمندان حامی میرحسین موسوی در قیطریه حمله شده است. افرادی که به ستاد حمله کرده اند، با هیئت بسیجی ها، مسلح به گاز اشک آور، به همراه دوربین فیلمبرداری، وارد محل ستاد شده و هنرمندان و بازیگران را به شلیک تهدید کرده اند. آنها ساکنان طبقه چهارم آن ستاد را -که شامل بچه های فعال ستاد می شده- کتک زده اند. گویا در همین حیص و بیص، یک نفر با نیروی انتظامی تماس می گیرد و با دخالت نیروی انتظامی ماجرا ختم به خیر می شود. طبق گواهی حاضران در ستاد، برادران عزیز ما ادعا کرده اند که از قاضی مرتضوی حکم دارند و پس از دخالت نیروی انتظامی، تا می توانستند، کتک خورده اند. نیروی انتظامی فیلم دوربین آنها را هم توقیف کرده و اوضاع در ستاد به حالت عادی بازگشته است.
پانوشت: خبر را تصحیح می کنم؛ همچنان درهای ستاد بسته است و اعضای ستاد نمی توانند خارج شوند. حاضران در ستاد: عبدالرضا کاهانی، منیژه حکمت، پگاه آهنگرانی، مریلا زارعی، کیهان ملکی، عسل بدیعی، شهرام اسدی، نیلوفر لاری پور، لادن مستوفی، سروناز مستوفی، امیرمحمد زند، بیتا منصوری، ابوالحسن داوودی و...
رخشان بنی اعتماد نازنین، امروز عصر دعوتم کرد برای آنکه در یک جمع کوچک خیلی صمیمی که معمولن شامل شیطونی های باران و بپر بپرهایش می شود، فیلم مستند ما نیمی از جمعیت ایرانیم را ببینم. خلاصه که هم فیلم تبلیغاتی موسوی را دیدیم -که به نظرم عالی و هوشمندانه بود، همان که فکرش را می کردیم- هم مناظره دیدیم و حالش را بردیم و هم آخر سر، با کیف و لذت، تازه ترین ساخته ی بنی اعتماد را تماشا کردیم. به نظرم مستند خیلی خوش ساختی بود. اگر الان این همه خسته نبودم درباره اش می نوشتم. الان داغون ماغون هستم. همه خوبی اش این بود که توانستم بعد از تمام شدن فیلم، رخشان بنی اعتماد را از پشت سر - مثل وقت هایی که آویزان مامان می شوم- بغل کنم، محکم ببوسمش و بگویم: مرسی.
حاشیه: این باران رفته طرفدار کروبی شده و هی احساساتی می شود. پلک هایش همه اش متورم و سرخ است. بامزه است این دختر...
پانوشت: این روزها خیلی بد و بی نظم می نویسم. ببخشید حال ادیت ندارم. ای سید بزرگوار بلاگستان، ای شکراللهی شریف، مرا ببخش و بیامرز.
