
یار با ما بیوفایی میکند
بیگناه از من جدایی میکند
شمع جانم را بکشت آن بیوفا
جای دیگر روشنایی میکند
میکند با خویش ِ خود بیگانگی
با غریبان آشنایی میکند
جو فروش است آن نگار ِ سنگدل
با من او گندمنمایی میکند (گندم نمایی... فک کن!)
یار ِ من اوباش و قلاش است و رند
بر من ِ او خود پارسایی میکند
ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بیوفایی میکند
کشتی عمرم شکستهست از غمش
از من مسکین جدایی میکند
آنچه با من میکند اندر زمان
آفت دور ِ سمایی میکند
سعدی شیرین سخن در راه ِ عشق
از لبش بوسی گدایی میکند :))
...
* اگر اوضاع به همین منوال باشد، ما چند روز دیگر، شیراز هستیم. یعنی من میتوانم، تولد 25 سالگیام را در شهر شیراز باشم، برویم سعدیه، با سعدی و بروبچس خوش بگذرانیم.
آن عصر توقیف هممیهن، تا پیش از شنیدن خبر توقیف، بهترین عصر روزنامهی هممیهن بود. ما که سرویس هنر بودیم، با سرویس ادبیات و سینما، نشسته بودیم به حرف و صحبت و خندیدن و حالمان خوب بود؛ خوب ِ خوب...
×××
امروز که بعد از یک خواب طولانی، با این باران ِ خوب توی هوا، با این احساس عالی و کامل نشستهام و با بچههای گروه میگوییم و میخندیم، دارم به آن عصر ِ خوب ِ روزنامهی هممیهن فکر میکنم و اینکه حالا دیگر وقتش است... حالا که همه چیز روی دور است، وضعیت کار و بار به راه است، رابطهی بچههای گروه به یک تعادل درست رسیده و میشود کمی به پسانداز و زندگی و آینده فکر کرد، وقتش است که یک نفر با رنگ گچی، با حال بد، در این اتاق را باز کند و بگوید: توقیف شدیم!
وقتش است، همه چیز خوب است. ما منتظریم!
-امروز آخرین شمارهی ویژهنامهی کتاب ما بسته میشود و این یعنی همهی ما یک نفس راحت میکشیم، هر چند دوباره کار عادی روزانه شروع میشود که با این وضعیت خستگی، خودش کم چیزی نیست. با آنکه تا قبل از این همهاش فکر میکردم؛ 16 صفحه ویژهنامهی کتاب خوانده نمیشود و از نظر حرفهای، اشتباه بزرگیست، الان فکر میکنم؛ گروه ادب و هنر و گروه اندیشه «کارگزاران» کار بزرگ و درستی انجام داده است. نه تنها این اواخر -هر چه به پایان نمایشگاه نزدیک میشویم- ویژهنامهی ما، بیشتر خوانده میشود و مورد توجه هم قرار گرفته، این ماجرا یک چیز دیگر را هم ثابت میکند و آن اینکه، این روزنامه برای «کتاب» احترام قائل شد و این یعنی یک امتیاز مهم.
-الان دارم یک گزارش مینویسم دربارهی کلاسهای داستاننویسی بچههای دروازه غار. یعنی آنکه یک آقای خیلی خیلی محترم، چند سالیست که به بچههای کار در نعمتآباد و شوش، داستاننویسی درس میدهد و حالا، حاصل شده است سه جلد کتاب که در آنها داستانکهای این بچهها چاپ شده و انتشارات ناهید هم آنها را منتشر کرده است. آقای خیلی محترم، نامش هست؛ «ع. ص. خیاط» و بچههای دروازه غار به او میگویند؛ عمو خیاط مهربان! باید داستانکها را بخوانید؛ تعدادی حیرتانگیزند و در مجموع، بسیار تاثیرگذار. دیشب با عمو خیاط مهربان حرف میزدم؛ چیزهایی میگفت که به سختی میشد شنید و گریه نکرد و اشک نریخت. نتیجهی گفت و گو و گپ تلفنی ما شد، قول یک همکاری و همین که از او خواستم، وقتی از سوی اماکن یا مراکز دیگر، تهدید میشوند، این را به رسانهها منتقل کنند تا اجازه داده نشود با سرنوشت و تنها بهانههای ساده و کوچک خوشبختی یک مشت بچهی معصوم ِ بدبخت اینطور بازی شود.
میخواهید بگویید هنوز نرفتهاید نمایش «غلتشنها» را ببینید؟ چه اشتباهی... چه اشتباهی! یک اتفاق فرحبخش دوستداشتنی را بیجهت را از دست ندهید.
گل نیلوفر آبی، پشت پلک من می خوابی؟
باشی آفتابی خصوصی، واسه ي خودم بتابي؟*
* محمد صالح علا
سرم را انداختهام پایین و نگاه نمیکنم. میترسم از نگاه کردن. از شمردن و دقیق شدن و به خاطر آوردن. از شمردن دوستانی که این روزها، به سرعت در حال بستن چمدانها هستند، از دقیق شدن در احوال خودم و آنها و همهی ما. از به خاطر آوردن همهی کسانی که در تمامی این سالها با آنها همنفس بودهام، با هم قد کشیدهایم، رشد کردهایم، کار کردهایم، همدرد و همقسم شدهایم و حالا، همه در حال رفتناند، رفتهاند، رفتهاند... امروز به دبیر تحریریه کارگزاران گفتم؛ حواستان هست؟ مطبوعات دارد از روزنامهنگار خالی میشود. همه در فکر رفتناند، در راه رفتناند یا به تیزهوشانهترین شیوهی ممکن، در حال فراهم آوردن تمهیدات رفتن و گذشتن. امروز عصر، وقتی که مامان میپرسید؛ همه که دارند میروند، تو چرا نشستهای؟ یک لحظه خودم را پیدا کردم در حالی که زیر لب میگویم؛ همه که دارند میروند، پس چه کسی میماند؟... نمیدانم! چه کسی بماند؟ چه کسی بنویسد؟ آن همه شوق کجا شد؟ آرمانهای ما، آرزوها و قهرمانیهای ما کجا رفتند؟
آفرین به مریم و حمیدرضا، بابت این پستهای خوبشان. وبلاگ، این مواقع که به مثابه یک راهنما عمل میکند، رسانهی کاربردی فوقالعاده درستیست. مثلن من فردا دارم میروم نمایشگاه، برای تهیهی گزارش، و خوبی ماجرا این است که اگر بخواهم کتاب بخرم، میدانم باید دنبال چه چیزی بگردم. البته سلیقهی ما که در یک حلقهی وبلاگی هستیم، به هم نزدیک هم هست و این کار را بهتر و راحتتر میکند.
پانوشت: من دو، سه سالیست که به نمایشگاه سر نزدهام. از گرما و شلوغیاش خاطرهی خوبی ندارم. ولی فردا دیگر چارهای نیست، انگار.

«سوسن تسلیمی» هنوز هم زیباست. این را میشود از تکههای پشت صحنهی ضمیمه به این فیلمش فهمید. هنوز هم همان نگاههای مات را دارد، همان چشمهای کمی خمار، همان بینی تیرکشیدهی خوش ترکیب و همان لبهای برگشته و خندهی شیرین... جوانتر از سن شناسنامهایاش میزند و چقدر حرکات و اطوارهایش دوستداشتنی و دلنشین است...
فیلم، داستان زندگی یک خانوادهی ایرانیست در کشور سوئد و مصائب و مشکلاتشان. اینبار، بحث یک عدمهماهنگی و نابسامانی جمعی نیست. هیچ مصیبت سرتاسری، گریبان این خانواده را نگرفته و تنها مشکل، پدر خانواده است که هنوز درگیر سنتهای ایرانیست و چه عذابی میکشد. چه عذابی میکشد از دختری که بکارتش را از دست داده، همسرش که از او تنفر دارد و همهی مناسبات و روابطی که عمیقن نمیفهمد و درک نمیکند. این خانواده یک مادربزرگ هم دارد که نماد سنتهای تغییرناپذیر و صلبیست و سرزنشگر و شیرین، مدام لعن و نفرین میکند. این قصه کمی مرا به یاد این فیلم کارگردان هندی محبوبم میاندازد. آنجا هم مادربزرگیست که نماد تمام محافظهکاری، پاسداری از ارزشهای خانواده، تعصب و جمود است و -گاهی- شاهد همهی فسق و فجوری که در آن خانودهی هندی -به ظاهر- آبرومند و معقول اتفاق میافتد.
فیلم «سوسن تسلیمی»، کارگردانی خوبی دارد. فیلم درستیست اما، پایان شگفتانگیزی دارد. تمام هوش و هنر نویسندهاش، در آن سکانس بینظیر پایانی نمود پیدا میکند. او برای پایان فیلم، چنان فضای ابزوردی در نظر گرفته که هر پیشبینی قبلی را دربارهی پایان فیلم، نقش بر آب میکند. تنها مشکل این فیلم -چیزی که اصلن نفهمیدم- کاربرد اشتباه موسیقیست. اصلن نمیفهمم چرا موسیقی متن این فیلم عربیست، موسیقی که این خانواده در عروسی دخترشان با آن میرقصند هم عربیست. در خلوت هم موسیقی عربی گوش میدهند. این را نفهمیدم... بگذریم از این حرفها، او هنوز هم هنرمند است و هنوز هم زیباست.
