ما کولی‌ها

بومی‌ها

بایگانی ماهیانه


Sat 03 Jan 2009
● بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله‌ی كار خویش گیرم...

در این مواقع همیشه دوستان خوبی هستند كه نگران آدم می‌شوند. می‌خواستم بگویم برای آدمی مثل من نگران بودن اشتباه است. از آنجا كه مدت‌هاست می‌دانم كجا ایستاده‌ام و از جان دنیا چه می‌خواهم. می‌دانم كجا زندگی می‌كنم و خطرات راهم را هم می‌شناسم. و از همه مهم‌تر اینكه، بلدم با مخمصه‌ها چطور كنار بیایم. این بیكاری‌ها دیگر برایم چندان عذاب آور نیست؛ عادت دارم، به همین زودی عادت كرده‌ام... به راحتی كنار می‌آیم و می‌گذرم. فكر می‌كنم به خوبی راه‌های خوشحال كردن خودم را بلدم. راه‌های بقا را هم می‌شناسم. باید خیلی احمق باشم اگر بخواهم برای بیكار شدن، زانوی غم بغل بگیرم؛ همه‌ی ما باید احمق باشیم اگر هنوز و همچنان از این توقیف‌ها و كثافت‌‌كاری‌ها لجمان بگیرد و مستاصل شویم. در تمامی این سال‌ها توقیف شده‌ایم و باز كارمان را از سر گرفته‌ایم. من فاصله‌ی میان این توقیف شدن‌ها و مشغول شدن‌ها را غنیمت می‌شمارم. به نظرم برای خستگی دركردن و فكر كردن و خواندن و بیشتر دانستن، بهترین وقت است. برای بازنگری و نقشه‌های بلندمدت كشیدن، زمان خوبی‌ست. می‌خواهم دوران بیكاری را كیف كنم و خوش بگذرانم؛ به سبك و سیاق این روزها، مسافت‌های طولانی رانندگی كنم، سریال باحال آمریكایی تماشا كنم، رستوران جدید كشف كنم و هااان... سفر بروم. این كثافت‌كاری‌ها كه سر ما در می‌آورند، هزینه‌ی مشغول بودن به بهترین و كیف‌آورترین و دوست‌داشتنی‌ترین شغل دنیاست و من می‌پذیرم. می‌پذیرم و امیدوارم.
پانوشت: بدینوسیله، از همه‌ی باشعورهایی كه تماس گرفتند و ابراز همدردی كردند، تشكر می‌نمایم:پی

01:16 AM :: لیلی نیکونظر
Wed 31 Dec 2008
● ساعت 4:23، 11 دی ماه

خبر كوتاه است و تكان‌دهنده:(!)
روزنامه‌ی كارگزاران توقیف شد. به دلیل چاپ بیانیه‌ی تحكیم وحدت.
پانوشت: این هم خبری كه عزیزان ما در روزنامه‌ی كیهان منتشر كرده‌اند امروز.

Comment (9) :: 04:18 PM :: لیلی نیکونظر
Tue 23 Dec 2008
● عیش مدام

همین الان، «امشب در سینما ستاره»؛ «پرویز دوایی» رسید دستم. کتاب را انتشارات «روزنه کار» منتشر کرده. توی این روزهای معطر و غنی از «مادام بوواری»، این یکی عیش مرا کامل می‌کند. وه... دلتان سوخت؟:دی

02:42 PM :: لیلی نیکونظر
Fri 19 Dec 2008
● در آستانه‌ی فصلی سرد

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل‌ها را می‌دانم و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم...
نجات‌دهنده در گور خفته است
پانوشت: این روزها «پری‌خوانی» را دوباره می‌شنوم؛ دكلمه‌ی شعرهای «فروغ» با صدای «خسرو شكیبایی». آن روزها كه «پری‌خوانی» تازه به بازار آمده بود، احتمالن به اندازه‌ی امروز دقیق نبودم یا با دقت نشنیده بودمش چون اینقدر متوجه نشده بودم كه «شكیبایی» شعرهای «فروغ » را چقدر درست فهمیده و چه خوب می‌خواند. لحنش درست است، روی واژه‌ها درست تکیه می‌کند و...
حرف این «درست خواندن» شد. یکی از چیزهای کیف‌آور این روزها، این است. هم قدیمی شده و هم همه هزار بار شنیده‌اند ولی، خیلی خوب است، خیلی خیلی خوب است. شعر را خیلی خوب فهمیده. حتمن بانو «سیمین» هم قبولش دارد. می‌توانی خودت را پیدا کنی وقتی که خیس اشکی. می‌توانی بشنوی و هی با خودت بگویی؛ اینطوری نخوون، اینطوری نگو، داری منو می‌کشی...

04:53 PM :: لیلی نیکونظر
Wed 17 Dec 2008
● یكی فریاد بزنه...

اینجا كه من هستم، زمین از حركت ایستاده است. و هیچكس نفس نمی‌كشد. هیچ جنبنده‌ای نیست. همه یخ زده‌اند. هر كس در حالتی مانده است. شاید اینجا كه من هستم، در این لایه‌ای كه من مجازی زیست می‌كنم، قصه از این قرار باشد. شاید، در جای دیگری، در سطحی دیگر، زندگی خوب باشد؛ جریان داشته باشد. اینجا كه من هستم ولی، همه چیز از نفس افتاده و هیچكس دم نمی‌زند. می‌آیید مجازی و مصلحتی یك دعوا راه بیندازیم؟ من شروع كنم؟ یك نفر كه دیوانه‌تر و وحشی‌تر از بقیه است را نشان كنم، دعوا كنیم با هم؟ ها؟ چرا این وبلاگستان لعنتی نفس بریده است آخر؟

02:53 AM :: لیلی نیکونظر
Fri 12 Dec 2008
● oh baby baby,its a wild world

فكر می‌كنم این دوستم بود كه در وبلاگش، یك وقتی یك جمله از «ساراماگو» نوشت نقل به این مضمون: شخصیت‌های خوب فیكشن، به دنیای واقعیت اضافه می‌شوند. حالا حكایت این سریال «lost» عزیز است. من دارم می‌میرم برای آنكه ادامه‌‌اش را ببینم. فكر می‌كنم دو، سه هفته‌ی دیگر، پخش دوباره‌اش شروع شود. و من دلم به شدت برای «جك» شور می‌زند. نمی‌فهمم چرا به این روز افتاده بدبخت. و این دلتنگی به شدت اصیل و واقعی‌ست؛ باور كنید...

04:34 PM :: لیلی نیکونظر
Tue 09 Dec 2008
● خدایا! از این مردم به گوسفندها رحم كن...

امروز صبح، در خیابان سهروردی، یك گوسفند، به سرعت، لابلای ماشین‌ها می‌دوید و هفت، هشت نفر مو سیخ‌سیخی با چاقوهایی كه پشتشان پنهان كرده بودند، دنبالش می‌دویدند.
پانوشت: من این عكسم را ندیده بودم. مال دوران پیش از لپ‌تاپ است كه با خودكار می‌نوشتم! هی هی هی... هم‌میهن!

02:55 PM :: لیلی نیکونظر
Sun 07 Dec 2008
● scent of a woman

یک روز-ÊÌãÚ ÒäÇä
كلنل اسلید را دوست دارم؛ همان كه تا زن‌ها را می‌بیند، با یك تنفس عمیق، اسم عطرشان را به رویشان می‌آورد. فكر می‌كنم مردانی كه بوی خوش طبیعت زن‌ها را نمی‌فهمند، هرگز از پیچ‌ و خم‌ها، آشفتگی‌ها و قرارها و بی‌قراری‌های روح یك زن، هیچ نمی‌فهند -انگار- هرگز، هرگز، هرگز، هیچ‌وقت به دنیا نیامده‌اند.

03:17 PM :: لیلی نیکونظر
Sun 07 Dec 2008
● ...

این پست سارا را دوست ‌دارم. به خاطر پی‌نوشت معقول و نگاه دقیق نوشته‌اش. امروز، توی تحریریه، بوسیدمش و ازش تشكر كردم. این پست، دیروز در روزنامه‌ی سرمایه هم چاپ شده است. و كلی ممنون به خاطر لطفش;)

02:23 PM :: لیلی نیکونظر
Fri 05 Dec 2008
● ...

آخی آخی. چقدر نوستالژیك. پدر من صدای خواننده‌اش را بسیار دوست دارد. تمام بچگی من با این ترانه‌ها گذشته است. آخی...

01:07 PM :: لیلی نیکونظر