یار با ما بیوفایی میکند
بیگناه از من جدایی میکند
شمع جانم را بکشت آن بیوفا
جای دیگر روشنایی میکند
میکند با خویش ِ خود بیگانگی
با غریبان آشنایی میکند
جو فروش است آن نگار ِ سنگدل
با من او گندمنمایی میکند (گندم نمایی... فک کن!)
یار ِ من اوباش و قلاش است و رند
بر من ِ او خود پارسایی میکند
ای مسلمانان به فریادم رسید
کان فلانی بیوفایی میکند
کشتی عمرم شکستهست از غمش
از من مسکین جدایی میکند
آنچه با من میکند اندر زمان
آفت دور ِ سمایی میکند
سعدی شیرین سخن در راه ِ عشق
از لبش بوسی گدایی میکند :))
...
* اگر اوضاع به همین منوال باشد، ما چند روز دیگر، شیراز هستیم. یعنی من میتوانم، تولد 25 سالگیام را در شهر شیراز باشم، برویم سعدیه، با سعدی و بروبچس خوش بگذرانیم.