<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!-- generator="Movable Type/3.2" -->
<rss version="0.91">
  <channel>
    <title>:: L o O l i Y a N ::</title>
    <link>http://blog.looliyan.com/</link>
    <description></description>
    <language>en-us</language>
    <webMaster>leilynikou@yahoo.com</webMaster>
    <pubDate>Mon, 29 Jun 2009 14:57:44 +0330</pubDate>
    <item>
      <title>...</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/865.php</link>
      <description>من اینجام. تو کجایی؟...</description>
    </item>
    <item>
      <title>خدایا...</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/864.php</link>
      <description>برایم قرآن بخوانید. آیات امیدوارکننده اش را....</description>
    </item>
    <item>
      <title>می نویسم می نویسم می نویسم می نویسم</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/863.php</link>
      <description>نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ای دریغا به برم می شکند ای دریغا به برم می شکند ای دریغا به برم می شکند ای دریغا دریغا دریغا دریغا......</description>
    </item>
    <item>
      <title>حکایت کامل سرزمین من</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/862.php</link>
      <description> حکایت کامل فیلم z است....</description>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/861.php</link>
      <description>استاد درس گرافیک مطبوعاتی -نامش را نمی گویم- یادش بخیر، چند سال پیش سر کلاس، می کوبید روی میز و می گفت؛ این مملکت، خشتک دنیاست... و ما ریز می خندیدیم. دلم تنگ شده برای استادم. دلم می خواهد امروز...</description>
    </item>
    <item>
      <title>هه!</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/860.php</link>
      <description>تکلیف، یکسره شد. از این جمله هر طور که راحتید، برداشت کنید....</description>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/859.php</link>
      <description>کلک تعرفه! 59 میلیون تعرفه چاپ شده. پانوشت: خفه شو!...</description>
    </item>
    <item>
      <title>حمله به ستاد قیطریه</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/858.php</link>
      <description>الان ساعت یک ربع مانده به هفت شب است. همین چند ثانیه پیش بهم خبر رسید که به ستاد هنرمندان حامی میرحسین موسوی در قیطریه حمله شده است. افرادی که به ستاد حمله کرده اند، با هیئت بسیجی ها، مسلح...</description>
    </item>
    <item>
      <title>:)</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/856.php</link>
      <description>حکایت من و فهیمه و قهرمان بازی و این روزها و آش سید مهدی و انتخابات....</description>
    </item>
    <item>
      <title>مممم... مرسی</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/855.php</link>
      <description>رخشان بنی اعتماد نازنین، امروز عصر دعوتم کرد برای آنکه در یک جمع کوچک خیلی صمیمی که معمولن شامل شیطونی های باران و بپر بپرهایش می شود، فیلم مستند ما نیمی از جمعیت ایرانیم را ببینم. خلاصه که هم فیلم...</description>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/854.php</link>
      <description>همین الان از مریم مهتدی شنیدم؛ یغما گلرویی؛ ترانه سرا، مقابل ستاد حامیان موسوی در جردن چاقو خورده است. زنگ زدم به یغما، خبر را تایید کرد و گفت: بخیه زده و حالش خوب است. خدا را شکر. برادران به...</description>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/853.php</link>
      <description>می دانید، اطراف ما آدم هایی هستند که با چهار جمله -من شمرده ام- چشم هایشان خمار می شود، دهانشان باز می ماند و فکشان کش می آید و می گویند: -باشه، رای میدیم امتحان کنید و بشمرید. پس لطفن...</description>
    </item>
    <item>
      <title>جرم سیاه من و تو، رویای رنگی داشتن</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/852.php</link>
      <description>این روزها، این شب ها، این مناظره ها و منظره ها خاطرمان بماند؛ تعریفش خواهیم کرد، یک روز آفتابی، برای کودک فردا، در بلوار میرداماد، با لحظه های آزاد، همین... چند سال دیگر. دنیا اینطور سیاه نمی ماند؛ نباید اینطور...</description>
    </item>
    <item>
      <title>شماره تلفنت را نمی دانم</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/851.php</link>
      <description>ماه ها گذشته شماره ی تلفنت را نمی دانم دور همه چیز سیم خاردار کشیده ای دور شماره تلفن، صدا صداقت صدای مرا رد می کنی دیدار کلماتم را از دیدنت محرومم به صدایم اجازه بده به اتاقت وارد شود...</description>
    </item>
    <item>
      <title>something i was obsessive about</title>
      <link>http://blog.looliyan.com/archives/850.php</link>
      <description>آخیش... بالاخره فهمیدم موشول اینا کوجائن. آخر سر یک نفر پیدا شد و تهدید ساسی جان ما را عملی کرد و گفت موشول اینا کوشن . به خدا این مساله دغدغه ی ذهنی من شده بود....</description>
    </item>

  </channel>
</rss>